تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers Anita Amouzgar
دختر قشنگمون که روز 16 مرداد 1387 به این دنیا اومد.

در کنار تو هر لحظه بهشت را تجربه می کنم.

می خواستم یه پست ادبی مادرانه بنویسم اما پشیمون شدم. بهتر دیدم از سفر تفریحی دیرورمون براتون بگم.

ساعت ۶ و ربع صبح دیروز یعنی جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ آنیتا رو از خواب بیدارکردیم که آماده اش کنیم. با اینکه شب قبل خیلی دیر خوابیده بود، ولی خوش اخلاق بیدار شد و همکاری کرد تا آماده اش کردم و از اینکه با اتوبوس راهی بودیم خیلی هم خوشحال بود و به اینکه اتوبوسمون چه رنگیه فکر می کرد!

دم در شرکت به همکارهای بابا پیوستیم و راهی شدیم. در مسیر رفت انتظار داشتیم که بخوابه ولی مشتاقانه مسیر رودخونه رو دنبال می کرد و حسابی از زیبایی های طبیعت لذت می برد و دانسته هاشو در اختیار ما قرار می داد. از دیدن سد کرج بسیار شگفت زده شده بود. از اینکه یه جاهایی از روخونه برف نشسته بود به هیجان اومده بود و خلاصه کلی شاد بود. یه صبحونه کوچولو خورد و حدود نیم ساعتی خوابید.

به منطقه سیاه بیشه رسیدیم. از اونجا باید تو کوه پیاده روی می کردیم تا به روستای هریجان برسیم. به ناچار آنیتا رو بیدار کردیم تا لباسشو عوض کنیم و برای کوه نوردی آماده اش کنیم. باز هم با خوش اخلاقی بیدار شد و آماده شد. کوه نوردی شروع شد. یه کم راه می اومد و یه کم خسته می شد و بابا فریبرز بغلش می کرد. اما بدون غر زدن شاید اگه اغراق نکنم ۸۰ درصد مسیر و خودش راه اومد و خیلی هم خوش می گذروند. براش جالب بود که روی کوه هستیم و قراره بالاتر بریم. تپه ها و گل های بسیار زیبایی که اونجا بودن سختی پیاده روی رو براش آسونتر کرده بود. کفشدوزک ها هم همسفرهای خوبی بودن. البته وجود رها دوست آنیتا که اون هم با مامان و باباش هم پای ما می اومدن یه انرژی خوب به ما و البته به آنیتا می داد.

ما از بقیه خیلی عقب تر بودبم. امابا یه میونبر اساسی خودمون و بهشون رسوندیم و بلاخره تصمیم جمع بر آن شد که نرسیده به روستا در یک مکان بسیار بسیار زیبا که نمی تونم توصییفش کنم، بمونیم و استراحت کنیم.

اونجا پر از قشنگی بود. یه طبیعت بکر پر از گل و درخت و زیبایی و البته وجود قاصدک ها که در همون بدو ورود توجه آنیتا و رها رو به خودش جلب کرد و تا موقع برگشت، مشغول چیدن قاصدک ها و فوت کردنشون بودن. یه کم خوراکی خوردن، گاهی زمین خوردن و این بین آنیتا هم مدام از بقیه دلبری می کرد و بسیار مودبانه و مهربون از پیشنهادهای بزرگ تر ها استقبال می کرد و هر از گاهی هم به رها که البته یک سال از خودش کوچک تره بابت کارهای اشتباهی که می کرد تذکر می داد و اسم گیاهان و حشرات و بهش یاد می داد و خلاصه  هر چی که بلد بود رو با رها قسمت می کرد.

با هم به دنبال قاصدک رفتن بالای یه تپه نسبتاً بلند. آنیتا جلوتر می رفت و رها هم پشت سرش حرکت می کرد. رها خسته شد و شروع به گریه کرد. آنیتا برای کمک به رها از بالای تپه دوید به سمت پایین که افتاد زمین، البته باز هم خم به ابرو نیاورد و دوباره بازی از سر گرفته شد.نمی تونم بگم که چقدر بهشون خوش گذشت.

تو راه برگشت که البته باز هم همون داستان پیاده روی به راه بود، طبق قولی که بهش داده بودم، یه کم سنگ جمع کرد و راهی شدیم. البته بخت با ما یار بود و یه ماشین از ما که بچه داشتیم خواست تا باهاشون بریم تا پایین جاده. حالا بماند که ۱۰ نفرمون و سوار کردن و تا سقف ماشینشون آویزون بودیم. ولی این هم باعث شد تا هم خستگی راه برگشت و نداشته باشیم و هم یه خاطره خیلی قشنگ برای همیشه تو خاطرمون موند و دوباره یادمون انداخت که هنوز هم می شه به کمک همنوع تو شرایط سخت امیدوار بود.

قرار بود تو راه برگشت قبل از نهار یه سری هم به باغ لاله بزنیم و آنیتا هم از صبح منتظر دیدن باغ لاله بود. منتهی به خاطر ترافیک نسبتاً شدید جاده موفق به دیدن باغ لاله نشدیم و آنیتا هم پذیرفت که یه روز دیگه ببریمش به اونجا.

تو راه برگشت هم مشغول تماشای رودخونه و سد های جورواجور و جاذبه های منطقه بود. حتی به من هم تذکر داد که اسم یکی از اون سدها سد سیاه بیشه بوده نه سد کرج!

انگلیسی های نوشته شده رو در و دیوار و می خوند و حسابی سرگرم بود. حدود ساعت ۵ بعد از ظهر به رسنوران ارکیده رسیدیم. وقتی موقع آوردن سفارش ها شد به من گفت کباب می خوام ولی ما از قبل سفارشاتمون و داده بودیم و وقتی بهش یاد آوری کردم که ماهی سفارش داده، خندید و منتظر غذا شد. اونجا هم با رها یه عالمه بادبادک بازی کردن و باز هم خوش گذشت.

بعد از اونجا دوباره سوار اتوبوس شدیم و به خونه برگشتیم.

همه چیز خیلی خوب و عالی بود و به آنیتا هم خیلی خوش گذشت. امروز صبح که واسه بردن به مهد آماده اش می کردم، پرسید که کی دوباره مهد تعطیله و می تونه بره به باغ لاله. هنوز دلش اونجا گیره.

یه چیز خوب دیگه هم این که، امروز بدون نارضایتی و ناراحتی به مهد رفت.

دختر خوب و مهربونم. خیلی خیلی دوست دارم. تمام دیروز و به داشتنت افتخار می کردم. شاد بودنت و مهربون بودنت و پرانرژی بودنت و اجتماعی بودنت و همه رفتارهای خوبت و تحسین می کردم.

امروز صبح که تصمیم گرفتم یه مادرانه بنویسم، با خودم فکر می کردم که واقعاً بهشت من اون موقعیه که تو شاد و سلامتی و بهت خوش می گذره و من پاداش زحمت ها مو همون موقع از خودت می گیرم.من وقتی بیشتر احساس می کنم یک مادرم که تو با لحن شیرین و کودکانه ات مدام مرا جستجو می کنی و از من یک آغوش امن می خواهی. وقتی که با نگرانی از من جدا می شی و با یک لبخند شیرین از من استفبال می کنی.

می دونم که بار مسئولیتم خیلی سنگینه. امیدوارم که از پسش بر بیام.

من در کنار تو و با تو هر لحظه تو بهشتم.

نوشته شده توسط مامان در ساعت  | لینک  | 

PARS-PIC

فیگور های دوربینی آنیتا خانوم بعد از آرایش موهاش.

PARS-PIC

یه اخم خوشگل!

PARS-PIC

مشهد.  نوروز ۹۱.

PARS-PIC

آنیتا و آکواریوم. نوروز ۹۱. خونه عمه فیروزه.

PARS-PIC

آنیتا و ابتکار شهرداری مشهد در نوروز ۹۱.

PARS-PIC

شاهزاده آنیتا خانوم بعد از تا جگذاری  در منزل جدید!

PARS-PIC

پرنسس آنیتا در جشن عروسی همکار بابا فریبرز.

PARS-PIC

دختر شاه پریون در حیاط خونه جدیدمون.

از اینکه این عکس های بیات شده هیچ ربطی به موضوع پست نداشت، صمیمانه پوزش می خواهم .

و اما...

من و باباش خیلی اصراری به بردن آنیتا به مهد کودک نداشتیم و می خواستیم خلا ارتباط با بچه ها رو از طریق کلاس های آموزشی مختلف و توی محیط های مختلف پر کنه. یک بار و به مدت یک ترم آنیتا به کلاس زبان رفت. محیط خیلی شاد و کودکانه و به ظاهر خوب بود ولی سطح کلاس انقدر پایین بود یا بهتره بگم سطح آنیتا انقدر بالاست که حدودا اگه ۱۰ ترم یا شاید هم بیشتر می خوند، تازه معلوماتش با الان برابری می کرد. امکان تعیین سطح وجود نداره، جون در این صورت باید با بجه هایی که سنشون خیلی بیشتر از خودشه هم کلاس بشه و این اشکالات دیگه ای رو به همراه داره.

به موسسه ققنوس هم تو کرج سر زدم. اون همون چیزی بود که ما می خواستیم. یعنی تو یه محیط شاد با بجه های هم سن و سال خودش بدون اینکه آموزش خاصی ببینه، فقط از طریق بازی و نقاشی و شعر و ... و البته ارتباط با بچه ها مهارت کسب می کنه. فقط دو تا اشکال داشت، هم از ما دور بود و هم محیط و مکان اونجا خیلی جالب نبود.

از قضا یکی از بهترین مهد کودک های کرج در همین چند قدمی ما بود و ما یک روز با اصرار خود آنیتا به اونجا رفتیم تا از شرایط اونجا با خبر بشیم. سرتون و درد نیارم. شرایط  تقریبا نزدیک به خواسته های ما بود. باز هم همون مشکل هم سطح نبودن آنیتا با بقیه رو داشتیم. ولی انگار این مشکل ما بود و ما زیادی به آموزش آنیتا بها داده بودیم. به هر حال باید از یه جایی وارد اجتماع می شد و کجا بهتر از این مهد خوب با یه کادر مجرب و تحصیل کرده و از همه مهم تر نزدیک به خونه ما.

آنیتا ثبت نام شد و از روز ۱۱ اردیبهشت رسماً به مهد می رود. علی رغم تمام اصرارهایی که برای رفتن به مهد داشت، هنوز با این محیط بیگانه است و اصلا با شرایط جدید، کنار نیومده.

هر روز با اشک و آه و ناله به اونجا می ره و شاد و خشنود و راضی بر می گرده. مامان و فرشته مهربون هم حسابی مشغول تشویق و علاقه مند کردن هستن.

نمی دونم چقدر دووم می آره و این قصه ته اش چی می شه فقط امیدوارم لطمه روحی نخوره و صدمه جدی نبینه.

نوشته شده توسط مامان در ساعت  | لینک  | 

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

همانط.ور که در عکس فوق مشاهده می کنید، علت نیومدن دو ماه اخیر ما چیزی نبود جز جابه جایی به منزل جدید و حاشیه های آن.

و علت آمدن این بار ما فقط برای تبریک به مناسبت ۴۳ ماهگی دخملک می باشد و البته دو تا عکس ناقابل از مراسم  دهمین سالگرد اولین پیوند مامان و بابای آنیتا در منزل نو.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مامان در ساعت  | لینک  | 

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

 آپلود عکس کوچولوهای فارسی

 

نوشته شده توسط مامان در ساعت  | لینک  | 

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت:

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز باری چراست؟

نوشته شده توسط مامان در ساعت  | لینک  | 

خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

.

.

.

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

وندر آن آینه صد گونه تماشا می کرد.

نوشته شده توسط مامان در ساعت  | لینک  | 

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

وانچه خود داشت زبیگانه تلما می کرد( تمنا )

.

.

.

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

..............................................................

آنبتا نکن می ره تو دست و بالت.

مگه من بال دارم که می گی دست و بال.

مامان جان نکن می ره تو پر و پات.

با عصبانیت تاکید می کنه که من پر ندارم.

آنیتا شکمم خیلی گنده بک شده، چیکارکنم؟

 شکم که نمی شه back . باید بگی big stomach.

مامان پایین این لباسم چقدر ضایع است!

این چسبش چقدر مزخرفه. اصلاً نمی چسبه.

یه مستند در مورد طبیعت و حیوانات می بینیم. حیوانات دریایی رو با آنیتا مرور می کنیم. شیر دریایی. اسب ابی. عروس دریایی. سمور آبی و ..... یه جایی داریم با باباش در مورد نهنگ و وال بحث می کنیم که آنیتا با جدیت می گه این الاغ دریاییه!

بلال شو تموم می کنه و فاتحانه می گه" it's finished"

دوست دارم دختر ناز و شیرین زبونم.

نوشته شده توسط مامان در ساعت  | لینک  |